قصیده استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در ستایش فردوسی بزرگ

by Alireza Borojerdi

بزرگا! جاودان مردا! هشیواری و دانایی
نه دیروزی که امروزی، نه امروزی که فردایی
همه دیروز ما از تو، همه امروز ما با تو
همه فردای ما در تو، که بالایی و والایی
چو زینجا بنگرم، زان سوی ده قرنت همی بینم
که می گویی و می رویی و می بالی و می آیی
به گردت شاعران انبوه و هریک قله ای بشکوه
تو اما در میان گویی دماوندی که تنهایی
سراندر ابر اسطوره به ژرفاژرف اندیشه
به زیر پرتو خورشید دانایی، چه زیبایی
هزاران ماه و کوکب از مدار جان تو تابان
که در منظومه ی ایران، تو خورشیدی و یکتایی
ز دیگر شاعران خواندم مدیح مستی و دیدم
خرد مستی کند آنجا که در نظمش تو بستایی
اگر سرنامه ی کار هنرها دانش و داد است
تویی راس فضیلت ها که آغاز هنرهایی
سخن ها را همه زیبایی لفظ است در معنی
تو را زیبد که معنی را به لفظ خود بیارایی
گهی در گونه ی ابر و گهی در گونه ی باران
همه از تو به تو پویند جوباران که دریایی
چو دست حرب بگشایند مردان در صف میدان
به سان تندر و تنین، همه تن بانگ و هرایی
چو جای بزم بگزینند خوبان در گلستان ها
همه جان، چون نسیم، آرامشی وبریشم آوایی
بدان روشن روان، قانون اشراقی که در حکمت
شفای پورسینایی و نور طور سینایی
پناه رستم و سیمرغ و افریدون و کیخسرو
دلیری، بخردی، رادی، توانایی و دانایی
اگر سهراب، اگر رستم، اگر اسفندیار یل
به هیجا و هجوم هر یکی شان صحنه آرایی
پناه آرند سوی تو، همه در تنگنایی ها
تویی سیمرغ فرزانه که در هر جای ملجایی
اگر آن جاودانان در غبار کوچ تاریخ اند
توشان در کالبد جانی که ستواری و برجایی
ز بهر خیزش میهن، دمیدی جانشان در تن
همه چون عازرند آنان و تو همچون مسیحایی
اگر جاویدی ایران، به گیتی در، معمایی ست
مرا بگذار تا گویم که رمز این معمایی
اگر خوزی، اگر رازی، وگر آتورپاتانیم
تویی آن کیمیای جان که در ترکیب اجزایی
طخارستان و خوارزم و خراسان و ری و گیلان
به یک پیکر همه عضویم و تو اندیشه ی مایی
تو گویی قصه بهر کودک کرد و بلوچ و لر
گر از کاووس می گویی ور از سهراب فرمایی
خردآموز و مهرآمیز و دادآیین و دین پرور
هشیوار و خرد مردی، به هر اندیشه بینایی
یکی کاخ از زمین افراشته در آسمان ها سر
گزند از باد و از باران نداری، کوه خارایی
اگر در غارت غزها و گر در فتنه تاتار،
وگر در عصر تیمور و اگر در عهد این هایی،
هماره از تو گرم و روشنیم، ای پیر فرزانه
اگر در صبح خرداد و اگر در شام یلدایی
حکیمان گفته اند : آنجا که زیبایی ست بشکوهی ست
چو دانستم تو را، دیدم که بشکوهی که زیبایی
چو از دانایی و داد و خرد، داد سخن دادی
مرنج ار در چنین عهدی، فراموش بعمدایی
ندانیم و ندانستند قدرت را و می دانند
هنرسنجان فرداها که تو فردی و فردایی
بزرگا! بخردا! رادا! به دانایی که می شاید
اگر بر ناتوانی های این خردان ببخشایی.